مادر شوهرم زنگ زد گفت:"محمد دوباره داره دایی میشه!"

یخ کردم

دوباره اون حس لعنتی... دوباره اون اشک های لعنتی... تازه یه هفته بود زندگیم به روال عادی برگشته بود

گریه کردم تا وقتی که دیگه اشکم تموم شد

حالم از خودم بهم میخوره

چرا حالم بد میشه؟ چرا گریه میکنم و اینقدر بی اختیار اشک میریزم

من اصلا بچه ای که بهترین سالهای عمرمو در حسرت نداشتنش اشک ریختم رو نمی خوام. دلم نمیخواد دیگه هیچ اقدامی بکنم ... بریدم ...

چند وقته گوشه هایی از ذهنم یواشکی به یه موضوعی فکر میکنم ... به این که محمد رو راضی کنم بریم یه بچه از پرورشگاه بیاریم ...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : م | نظرات ()

اینبار آمپول ها رو برام عوض کرد. کلا 7 تا آمپول داشتم، ششمی رو که زدم رفتم سونو. دکتر گفت یه عالمه تخمک داری. انقدر زیاد بود که تعدادشو نگفت! گفت یه کیلو! پرسید درد نداری؟ گفتم نه! اون وقت در نداشتم. یه آمپول داد که جلوی تولید بیشتر تخمک رو بگیره آمپول هفتم رو هم گفت نزن. فرداش دوباره سونو. گفت شکمت یه کم آب آورده. درد داشت شروع میشد! یاد دو سال پیش افتادم که هایپر شدم. اینببار هم دوباره هایپر شده بودم. ولی درد کمتری داشتم. قرار آی یو آی گذاشت واسه سه روز بعدش. روز قبل آی یو آی خونریزی کردم یه کم. دنیا انگار رو سرم خراب شد. زنگ زدم به دکتر. گفت با این شرایط ای یو آی نمیکنیم. و به همین راحتی اون همه پول و آمپول و درد به هدر رفت! خیلی درد دارم، شکمم باد کرده.

عقلم به جایی قد نمیده، نگاهم به رحمت خداست ...



موضوعات مرتبط: آی یو آی

تاريخ : چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : م | نظرات ()

دو روز پیش از موعد پریود شدم، یعنی اولین آی یو آی منفی شد.

همون دیروز رفتم پیش دکترم دوباره، این ماه هم دوباره آی یو آی میکنم

نمیدونم چه صلاحی تو کاره، کاش خدا یه کم صبر بهمون میداد!

دعا کنید برامون



موضوعات مرتبط: آی یو آی

تاريخ : سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : م | نظرات ()

روزگار بازی های عجیبی داره

امروز خواهرم زایمان میکنه و من آی یو آی میکنم

همزمانی این دو اتفاق در یک روز عجیبه برام...

این دو سه ماه اخیر همش به محمد میگفتم بیا روز زایمان خواهرم بریم یه جایی که من مجبور نباشم برم بیمارستان... 

الان البته حس دیگه ای دارم، دلم میخواست الان پیش خواهرم باشم. دلم برای دیدن خواهر زاده ام لحظه شماری میکنه

بعد از نماز صبح بهش زنگ زدم. داشت آماده میشد بره زایشگاه، نه من تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم و نه اون.... امیدوارم زایمانش به خوبی و راحتی تموم بشه.

عصر ساعت پنج آی یو آی دارم. با همه امیدم دارم این کار رو انجام میدم هرچند که میدونم کلا شانس بالایی برای بارداری ایجاد نمیکنه 

صبح همین که تلویزیون رو روشن کردم این جمله رو شنیدم:

"هرچه دلم خواست نه آن میشود، هرچه خدا خواست همان میشود"

 

پس...

افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد

 

پ. ن: از همه شما که همیشه اینجا همراه من بودین میخوام برام دعا کنین که خیلی رو دعاهاتون حساب کردم




موضوعات مرتبط: آی یو آی

تاريخ : چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ | ٧:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : م | نظرات ()

اصفهان که رفتم دکتر سونو کرد و گفت کیست داری. بعد هم گفت دوباره باید عکس رنگی بگیری!!! از اصفهان برگشتیم در حالیکه امیدی به این دکتر جدید نداشتم.  به محمد گفتم یه بار میخوام پیش دکتر قبلی خودم شانسم رو امتحان کنم. یک ماه اچ دی خوردم و بعد رفتم پیشش.  وقتی داشت سونو میکرد قیافه داغون منو که دید گفت "چیه؟ چرا اینقد خودتو بخاطر بچه ناراحت میکنی". دلش سوخت برام انگار! گفت کیست داری. منم جریان اصفهان رو گفتم و اینکه اون دکتره گفته بود باید دوباره عکس بگیرم. گفت لازم نیست. بعد هم گفت من پرونده ات رو میبرم پیش دکتر احمدی (بهترین پزشک مرکز ناباروری اصفهان) و ازش مشورت میگیرم که چکار کنم برات، و میپرسم ایا عکس یا لاپرا لازم هست یا نه. بعدا فهمیدم این دکتر من شاگرد دکتر احمدی بوده. 

خلاصه پرونده ام رو برد بعد از یه هفته برد و بهم زنگ زد که بیا مطب. رفتم و قرار شد برا تخلیه کیست برم اصفهان تا عمل زیر نظر خود احمدی انجام بشه. روز عمل دکترم همه کارا رو خودش کرده بود و هماهنگیای لازم رو انجام داده بود. واقعا که بهم خیلی لطف کرد. حتی وقتی تو اتاق انتظار عمل نشسته بودم و تو حال خودم بودم یه دفعه احساس کردم یه نفر دستشو گذاشت رو شونه ام، دکترم بود، گفت نگران نباش به زودی نوبتت میشه. نوبتم که شد بهم گفت اگه طاقت بیاری بدون بیهوشی انجام میدیم عمل رو. منم قبول کردم. کیست تخلیه شد و بعد هم دکترم از دکتر احمدی داروهایی که برا ای یو ای باید بهم بده رو پرسید. خیلی درد کشیدم خیلی اما خوششحال بودم که یه قدم دیگه برداشته شد. این سیکل اگه خدا بخواد ای یو ای می کنم. فردا یا پس فردا باید برم پیش دکترم ببینم چی برام تجویز میکنه.

پ ن:خواهرم تا دو سه هفته دیگه زایمان میکنه، حالم خوب نیست اصلا، برام دعا کنید بتونم طاقت بیارم مراسمشو برم. خیلی از شبا کابوس میبینم، اینقد تو خواب گریه میکنم که حالت خفگی بهم دست میده و با همون حالت از خواب میپرم. هرچی به زایمانش نزدیکتر میشه من حالم بدتر میشه...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : م | نظرات ()